شرح دعاى يا من تحل


مقدمة الجيش، جنود دعا و صدر الصدور عرض حاجت و مدعا حمد مجيب الدعواتى سزاست، كه غايت شفقت بيغايت، و نهايت مرحمت بلانهايت، دلالت و ترغيب به دعا فرمود كما قال: «اُدْعُونى أَسْتَجِبْ لًكُمْ» 

 

 

تا حاجت‏مندان را هرگاه به درگاهش، كف به سؤال و زبان به عرض
حوايج و احوال گُشايند به مفاتيح ادعيه وافيه از گشايش ابواب خيرات محظوظ و نيگاهدارى از جنن وافيه از رسيدن آفات و بليات محفوظ داشته به مطالب و مارب خود رساند و از خوان كرامت «أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلْدَّاعِ»  اذعان حلاوت اجابت همه را چشاند فله الحمد حمد ايوافى جليل نعمه و
يكافى جزيل كرمه و درود نامعدود و صلوات غيرمحدود بر پيشوا و قبله اهل دعا مهتر و بهترمن الى الله  دعا محرم درگاه دَنى فَتَدَلّى محرم بارگاه فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ اَوْ اَدْنى اعنى  رسول امين و مقصود از آفرينش آسمان و زمين تمره شجره گلشن ايجاد و تكوين خاتم‏الانبياء و المرسلين حبيب اله
العالمين محمد المصطفى و شمس فلك اصطفا كه صلوة بر او موجب صلات و باعث اجابت دعوات و رفع درجات است صلوات الله عليه و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين الى يوم‏الدين. و بعد اشعه انوار اين مدعا، بر پيشگاه انتباه هوشمندان آگاه تابان است، كه در اشتغال به دعا و
طلب و سئوال از درگاه واهب العطايا، ارتقاء به درجات دو جهانى، و امتداد به سعادات جاودانى حاصل گردد، و به يقين استخلاص از شدايد و محن و خلاص از آفات و فتن بدون تشبث به اذيال ائمه طاهرين به ادعيه مرويه از آل طه و يس روى نمى‏دهد پس هر كس را در حصول امانى و امال و در
صون از اعادى و نكال و بال دائِم اشتغال به دعا و تشبث به اذيال ائمه هُدى لازم و هر آينه اين معنى مستلزم آن است كه پيوسته به قدر مقدور در تصحيح مبانى و فهم معانى ادعيه مأثوره اهتمام تام، و بذل و جهد تمام نمايد و دعاى حضرت سيّدالساجدين على بن الحسين عليه و آبائه الطاهرين كه به
جهت ازاله هموم، و رفع غموم، از آن معدن علوم حقانى، و مخزن اسرار عيان و نهانى، مروىّ، و در صحيفه شريفه كامله مسمى به زبور آل رسول مزبور است، چون اكثر اوقات به قرائتش اشتغال مى‏نمود و هميشه اين داعى را در خاطر مكنون بود و پيوسته اين داعيه سمير ضمير مى‏بود كه قدرى
از اوقات را صرف ترجمه لغات و شرح بعضى از فقرات بنمايد و ادراك آن بنمايد و ادراك اين توفيق را سرمايه ادراك ديگر توفيقات نمايد تا در اين اوان كه از بركات امتثال فرمان بعضى از اخوان، اين توفيق يافت و به دريافت اين عطيه سنّيه شتافت، صورتى كه در پرده خيال مستور بر صفحه ظهور
روى نمود و الاستعانة من الله الهادى ذى المن و الجود و هو الرؤف الودود و قبل از شروع در مقصود، مناسب نمود كه بعضى از خواص و منابع اين دعاءِ بزرگوار، مذكور گردد. فوايد و منافع آن بسيار و زياده از آن است كه در حَد و حيطه شمار درآيد، و فضايل و فواضل آن اكثر مما يعد و يحصى
و يحصر و يستقطين است چنان‏چه از كلمات، بنيانش پيدا و از فقرات واضحه، الدلالاتش ظاهر و هويدا است. مواظبين به قراءتش را در تفريح كروب، و تفريح قلوب آثار بسيار عجيبه غريبه مشاهده و محسوس بوده، و مشتغلين به تلاوتش را انواع فيوضات و فتوحات روى نموده، و خواندن آن به
جهت امن و امان از پادشاهان و تقرب به سوى ايشان و به جهت دفع بلا، و ظهور اعدا و خوف از فقر، و ضيق صدر، مجرب است. ابن طاووس رحمة الله عليه در كتاب مهج‏الدعوات ذكر نموده كه «اليسع بن حمزة القمى به
خدمت حضرت هادى عليه‏السلام شكايت نمود از آن‏چه از دير معتصم به او رسيده بود از اخذ و غصب اموال و خوف قتل و زبونى احوال». آن حضرت در جواب او نوشت كه: «لارَوْع اليك و لابأس، به خوان خداى تعالى را به اين دعا كه
خلاص گرداند تو را از خوف وجود اعدا و نجات دهد از آن‏چه واقع شده در آن و بگرداند از براى تو
فرج و مخرجى، به درستى كه آل‏محمد دعاى نمايند به اين دعا نزد إِ شراف بلا و ظهور اعدا و تخوف فقر و ضيق صدر». اليسع گويد: «كه دعا نمودم به اين دعا در اول روز و اندك زمانى گذشت كه وزير آمد و مرا نزد او
حاضر ساخت چون نظرش بر من افتاد تبسم و شكفتگى نمود و امر به فك قيود و خلعت فاخر نمودپس مرا نزديك به خود ساخت و به ملاطفت و عذرخواهى پرداخت و رد به من نمود تمامت آنچه را اخذ و غصب نموده بود از من، و رد نمود مرا به ناحيه كه متقلد به امر آن بودم و اضافه نمود بدان
ناحيه مذكوره كه در حوالى آن مى‏بود».طريق خواندن اين دعا و هر دعايى آن كه با طهارت و رو به قبله خوانده شود و اگر در صبح مقارن طلوع آفتاب بخواند و قبل از خواندن آن ده مرتبه قرائت سوره «إذا جاء نصرالله و الفتح»   نمايد
اقرب به قبول و استجابت مسئول خواهد بود. چه در اخبار از ائمه اطهار عليهم‏السلام وارد شده كه وقت طلوع آفتاب و بعد از قرائت قرآن محل استجابت دعا است  و وارد شده كه قرائت سوره فتح در صبح ده
مرتبه موجب برآمدن حاجت و مدعا است  انشاء الله الودود. و هذا اوان الشروع فى المقصود «اَللّهُمَّ»، اكثر نسخ بدون كلمه «اللهم» است و در بعض نسخ چون موجود بود مبادرت به شرح آن لازم نمود.  اين كلمه در اصل «يا الله» بوده و حذف «ياء» حرف ندا جهت تعظيم نموده‏اند چه در ندا نوعى از
سوء ادب است و گاهى كه حرف ندا با اسمى از اسماء الهى مذكور باشد آن است كه به جهت رعايت ادب بعد از تلفظ به حرف ندا به سكته فاصله نموده تلفظ به آن اسم مقدس نمايند خصوصاً در «ياالله» كه سكته مذكوره ضرور است من حيث اللفظ و المعنى و عوض از «ياء» محذوفه ميم مشدده
در آخر آن درآورده «اللّهم» شد.
چنان‏چه بعضى از اهل عربيت گفته‏اند كه اين اسم يعنى «الله» مخصوص است به خواص چند كه در غير آن يافت نمى‏شود به جهت امتياز آن از ساير اسماء مثل امتياز مسماش از ساير مسميات، و hز آن جمله اين است كه حذف حرف ندا و عوض از آن ازدياد «ميم» در آخر اسم منادى مى‏نمايند و
از اين جهت است كه جمع ميان حرف «ندا» و «ميم» عوض از آن نمى‏نمايند تا جمع ميان عوض و عوض عنه نشود مگر در حالت ضرورت كه در اين صورت مجوز است كما قال الشاعر «انى اذا ما حادث الماء اقول يا اللهم يا اللهما»  
و در بعض اخبار از سيد ابرار صلوات الله عليه و آله الاخبار منقول است كه روزى به خانه فاطمه صلوات الله عليها درآمد سر مبارك على را در دامن حضرت زهرا عليهاالسلام ديد تبسم نموده فرمود «اللّهم اح بينهما». مرتضى على عليه‏السلام  سؤال نمود كه «يا رسول‏الله ما هذالميم فى اللهم». فرمود : يا على
وقتى كه حق‏تعالى خلق آدم نمود امر فرمود ملائكه را به سجده او و ساكن گردانيد او را در جنت و مبعوث ساخت به سوى او جبرئيل را از جهت تعظيم و اكرام او و چون منزلت جبرئيل پيش حق‏تعالى بر آدم معلوم گرديد در دعاى خود مى‏گفت يا الهى و اله جبرئيل حق تعالى خطاب فرمود به
او كه يا آدم اگر تمامت عمر دنيا يابى و بخوانى مرا بدين عنوان فارغ نخواهى گشت از ذكر ملائكه و تعداد ايشان يا آدم آيا تعليم نمايم ترا حرفى كه جامع باشد همه اسماء اولين و آخرين را تا روز قيامت؟ حضرت آدم گفت : بلى يارب. حق تعالى فرمود : بگو اللهم يا آدم به درستى كه «الله» اسم
اعظم است و هر كه منازعه نمايد مرا در آن اسم ملعون است و «ميم» اسم است از براى هر چيزى كه خلق كرده‏ام و خلق خواهم كرد تا روز قيامت هر گاه بگويى آن را، پس ذكر نموده باشى مرا به جميع اسماء من و ذكر نموده باشى جميع آن كسانى را كه خلق خواهم نمود تا روز قيامت اسما فاسماء. پس
حضرت آدم گفت : اللهم لك الحمد. حق تعالى فرمود: كه يا آدم اَتدرى ما ثواب مَنْ قال هذا؟ گفت : انعام فرما به تعليم آن بر من اى پروردگار من. فرمود كه : بنويسم از براى او به هر اسمى حسنه و بيامرزم از براى او خطيه و رفع گردانم از براى او درجه. پس افتاد آدم به سجده و گفت : اللّهم
ارحمنى. حق تعالى فرمود كه : قد فعلت ذلك يا آدم و آن است قول او كه «فَتَلَّقى آدَمُ مَنْ رَبِّهِ كَلَماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ»  پس تعليم نمود مرآدم را تمامت اسما را در حرف واحد و آن ميم است.
و اهل لغت در لفظ «الله»  اختلاف نموده‏اند هم‏چنان كه كافه عقلا و عامه اذكيا در كنه ذات و حقيقت صفات خدا از جهت احتجاب و استتارا و جلّ و علا به انوار عظمت و كبريا واله، و حيرانند در لفظ «الله» كه عَلَمْ است از براى آن ذات مستجمع جميع صفات كمال و نعوت جلال نيز واله و
حيرانند كه گويا اشعه انوار بر او عكس انداخته و لمعه از آن آثار بر او تافته.  جماعتى برانند كه معرب شده به واسطه آن كه يهود و نصارى «الاها» مى‏گفته‏اند عربان حذف «الف» اخيره نموده‏اند و «الله» گفته‏اند. چنان‏چه در لفظ «نور» و «روح» و «يوم» كه در لغت عبرانى «نورا» و «روحا» و «يوما» بوده حذف
«الف» به جهت تخفيف نموده‏اند.
و بعضى گفته‏اند كه در لغت عبرانى «لاها» بوده عربان بعد از حذف «الف» اخيره و ادخال «الف لام» و ادغام «لام» اولى در ثانيه «الله» گفته‏اند.  و طايفه برانند كه عربيست و اين قول را اقوى دانند و در اصل آن چند وجه گفته‏اند.  از آن جمله اين‏جا دو وجه مذكور مى‏شود :
اول آن كه اصلش «اَلالِه» بوده مشتق از اِله به معنى تحير از جهت تحير عقول در كنه ذات او جل و علا.  يا از «اَلِهَ» به معنى فرع و لَجا از جهت بودن او جل شأنه پناه اهل فزع و ملجا صاحب جزع بعد از تخفيف همزه به نقل حركت آن به «لام» ساكن ماقبل و حذفش و تعويض «الف لام» تعريف از آن و
اعتبار حركت عارضيه جارى مجراى اصليه و ادغام «لام» اولي در ثانيه «اللّه» شد.  دوم آن كه اصلش هاى كنايه از غايت بوده به واسطه آن كه نزد ارباب بصر چون پيوسته موجودىغايب از نظر ثابت بوده اشاره به آن بهاى كنايه از غايب نموده‏اند بعد از آن «لام» ملكه به جهت
مالكيت و خالقيت او مر اشيا را زياده نموده شد بعد از آن «الف لام» تعريف جهت تعظيم زياد و تفخيم آن به جهت تأكيد اين معنى نموده «الله» شد يعنى اى پروردگار همه اولين و آخرين.  يا مَنْ تُحَلُّ بِه عُقَدُ الْمَكارِهِ «يا» حرف ندا و «مَنْ» اسم موصول منادى و «تُحَلُّ» اصله موصول و
ضمير به عايد است به موصل و «عُقَدُ» جمع «عقده» است به معنى گره و بستگى و «مكاره» جمع «مكروه» است به معنى ناخوشى يعنى اى آن كه گشوده و منحل مى‏گردد به او بستگى‏ها و گره‏هاى مكروهات و ناخوشى‏ها.
وَ يا مَنْ يُفْثَاءُ بِهِ حَدُّ الشَّدائدِ. «يفثاء» به معنى «يسكن» است بق فتات القدر اذا سكنت غليانها بالماء  يعنى و اى آن كه فرو نشانده مى‏شود با وحدت و شدت شدايد.  وَ يا مَنْ يُلْتَمَسُ مِنْهُ الْمَخْرَجُ اِلى رَوْحِ الْفَرَجِ التماس به حسب حقيقت طلب مساوى است از
مساوى على سبيل التساوى بدون استعلا و بدون تضرع و انكسار و گاه مستعمل مى‏شود مجاز به معنى سؤال و دعا كه طلب ادنى است از اعلا به طريق تضرع و انكسار و اين‏جا اين معنى مراد است و استعمال هر يك از التماس و سئوال موضع ديگرى به واسطه اقتضا مقام و دلالت ظاهر بر مرام امر
است شايع بين الانام و «مَخْرَحَ» مصدر ميمى است به معنى خروج و بيرون رفتن و روح به معنى راحت و استراحت است چنان‏چه از ابن عباس در آيه فروح و ريحان  منقول است يعنى و اى آن كه طلب كرده مى‏شود از او به در شدنِ از تنگناىِ غم به سوىِ ساحت راحتِ فرح و شادى.
ذَلَّتْ لِقُدْ رَتِكَ الصِّعابُ وَ تَسَبَّبَتْ بِلُطْفِكَ الاَْسبابُ «ذل» مصدرش «ذِل» به كسر ذال آيد به معنى نرم و آسان شدن و «ذُل» به ضم ذال آيه مثل «ذلت» و «مذلت» به معنى هوان و خوار شدن و «ذِل» مأخوذ از اول را در غير انسان استعمال نمايند و موصوف به آن را ذلول گويند و مأخوذ از ثانى را در
انسان استعمال نمايند و موصوف به آن ذليل است و در اين فقره مأخوذ است از اول نه از ثانى و هر دو از باب ضَرَبَ يَضْرِبُ است و «تسبّب» مطاوع  تسبيب است به معنى سبب گرديدن به تقدير «سببّت الاسباب فتسببت» يعنى نرم و آسان شده است مر قدرت ترا سختى‏ها و سبب گرديده است
به لطف و مرحمت تو سبب‏ها.
وَ جَرى بِقُدْرَتِكَ الْقَضآءُ «قضا» عبارت است از حكم و فرمان الهى بر وفق مصالح و دواعى و متعلق حكم در افعال الهى وجود و تكون آن افعال است و در افعال عباد ثواب و عقاب مترتب بر آن در دنيا و عقبى يعنى و جارى شده است به قدرت كامله تو قضا و فرمان رد و تأخير آن نتوان نمود كه
لارادّ لقضائه و لامعصب لحكمه. مَضَتْ على اِرادَتِكَ الاَْشْيآءُ «على» نهجى است يعنى و گذشته و امضا يافته بر نهج اراده تو اشيا و مراد به اشيا با افعال خالق است خاصه و بنابراين تعلق اراده و مضى اشيا بر نهج اراده به معنى ايجاد
اشيا و رضا به آن‏ها خواهد بود چه افعال واجب تعالى تمام خيرات و مبرات است كه واقعند بر وجه مصالح در حكم. يا مراد تمامت افعال خالق و مخلوق است. و بنابراين معنى تعلق اراده و مضى بر هج اراده در افعال خالق به معنى است كه مذكور شد و در افعال عباد عبارت است از صدور افعال از
ايشان بر سبيل اختيار نه به طريق جبر و اجبار. فَهِىَ بِمَشِيَّتِكَ دُونَ قَوْلِكَ مُؤْتَمِرَةٌ وَ بِاِرادَتِكَ دُونَ نَهْيِكَ مُنْزَجِرَةٌ «فا»عاطفه است مفيد حصول. مضمون جمله اخيره عقيب مضمون جمله اولي بلامهلت و تراخى و سببى است اشاره به ترتب
ايمان  و فرمان‏بردارى اشيا بر جريان قضا و فرمان و مضى بر نهج اراده و عدم تخلف از آن‏چه «فاء» سببى فائى را گويند كه افاده عليّت سابق و ترتب لاحق بر سابق مثل «أَلَمْ تَرَ أَنَّ اَللّهَ أَنْزَلَ مِنَ اَلْسَّمآءِ مَآءَ فَتُصْبَحُ اَلاَْرْضُ مُخْضُرَّة»  كه اِخضرا رو سبز گرديدن ارض مترتب است بر انزال ماء از سما و
انزال ماء از سما سبب آن است و در اين صورت «فاء» تفريع و «فاء» نتيجه‏اش گويند به واسطه آن كه مدخول آن متفرع است بر سابق و نتيجه سابق است و تنافى بين السببّيه و العاطفه نيست همچنان‏كه ملازمة بينهما بلكه گاه مجتمع مى‏باشند مثل اين فقره شريفه و مثل آيه كريمه مذكوره و مثل يقوم زيد
فيغضب عمرو و گاه مفارق مى‏باشد مثل زيد فاضل فاكرمه يا افاده عليت لاحق و ترتب سابق بر لاحق نمايد و در اين صورت «فاء» تعليلش نيز گويند و به معنى لام اجل و تعليل است مثل اكرم فلانا فانه عالم و مشيّت مصدر شاء يشاء است اين مطلب علم يعلم به معنى خواستن و اراده نمودن و با اراده
دو لفظند متساوق به يك معنى و اراده صفتى است كه مخصص احد طرفين مقدور است به وقوع و اين صفت در واجب تعالى عين علم با صلح است چنان‏چه در محلش مبين گشته خلافا للاشاعره كه مغاير علم و هر يك از صفات را زايد بر ذات دانند و كلمه دون در اصل موضوعيت از براى تفاوتى كه
به حسب مكان بين الشيئين باشد چنان‏چه گويند «هذا دون ذاك» وقتى كه احط مكانا باشد از آن ديگرى به قدر كمى و مبنى مى‏باشد اين كلمه از قرب كثير و الخطاط قليل  استعاره نموده‏اند آن را از ان معنى براى تفاوت در مراتب و احوال چنان‏چه گويند «هذا دون ذاك فى العلم و الشرف». و
استعمال در اين معنى اكثر شيوعا است از استعمال در معنى اصلى بعد از آن مستعمل شده در هر تجاوز از حدى به حدى و تخطى حكمى به حكمى و ملاحظه و اعتبار تفاوت و انحطاط. چنان‏چه گويند المال مختص بزيد دون عمرو و وقتى كه تخطى و تجاوز از عمرو نموده باشد و نصب آن بر
حالتى است از ضمير مستتر در موتمره كه راجع است به اشيا و عامل در حال موتمره است كه مؤخر واقع شده يعنى پس اشياء به مشيت تو در حالتى كه متجاوزند قول ترا موتمرند و به اراده تو در حالتى كه متجاوزند نهى ترا منزجرند مراد آن است كه به مجرد اراده و محض خواست تو بى گفتن لفظ «كن»،
فرمان‏بردارند و به محض خواهش توبى كلمه «لاتكن منزجر» و ممنوعند و احتمال دارد كه نصبش بر ظرفيت باشد نه بر حاليّت هر چند بالفعل خالى است از معنى ظرفيت و حال واقعيت است و اين مبتنى است بر آن كه ظروف عالية ام الظرفيه باشد يعنى از ظروفى باشد كه مستتر ظرف مستعمل
مى‏باشد چه از شأن ظروف غالبه ام‏الظر فيه است كه با انتقال از ظرفيت و عدم بقاى بر ظرفيت باقى بر حكم آن توانند بود مثل «لقد تقطّع بينكم» بر تقدير قراءت نصب على بعض الوجود كه با فاعليت منصوب است بر ظرفيت و اين نحو نصب را نصب بر حكايت از حالت ظرفيت گويند و محتمل است
دون به معنى عند باشد يعنى به معنى نزد باشد در كتاب‏ها وى گفته است دونى نزد، دونك نزد تو و معنى آن باشد كه چيزها به حسب خواهش تو نزد گفتن تو و امر كردن تو فرمان‏بردارند و بر وفق اراده تو نزد نهى كردن تو منزجر و ممنوعند يعنى تخلّف از امر و نهى تو نمى‏نمايند چنانچه در سوره نحل
مى‏فرمايد: «انّما قولنا لشى اذا اردناه اَن تقول له كن فيكون». اَنْتَ الْمَدْعُوُّ لِلْمُهِمّاتِ وَ اَنْتَ الْمَفْزَعُ فِى الْمُلِمّاتِ «مُهِمّات» جمع «مُهِّمه» است و «مهمه» امر شديدى است كه مورث هَمْ و حُزن گردد و انسان را بر هَمْ و حُزن دارد، گويند «همك ما اهمك» يعنى
اذا بك ما احزنك و حملك على الحزن و در قول خداى تعالى كه مى‏فرمايد: «وَ طآيِفَةٌ قَدْ أهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ»  گفته‏اند اى «حملتهم على الهَمْ» و «ملمّات» جمع «ملمه» است و ملمه نازله از نوازل دهر و روزگار را گويند كه بر انسان نزول نمايد و فرود آيد يعنى تويى خوانده نشد به جهت كارهاى سخت
و دشوار و تويى ملجأ و پناه در هنگام فرود آمدن مصيبت‏ها و بلاها.
لا يَنْدَفِعُ مِنها اِلاّ ما دَفَعْتَ يعنى دفع نمى‏شود از آن مصيبت‏ها و سختى‏ها مگر آنچه تو دفع كنى و بازدارى. وَ لا يَنْكَشِفُ مُنِها اِلاّ ما كَشَفْتَ يعنى و برداشته و برطرف نمى‏شود از آن‏ها مگر آنچه تو برطرف كنى و بردارى. وَ قَدْ نَزَلَ بى ـ يا رَبِّ ـ ما قَدْ تَكاَّءَ دَني ثِقْلُهُ رَبَّ چنانچه راغب اصفهانى تحقيق نموده در اصل
مصدر بوده به معنى تربيت شى به تدريج حالاً و فحالاً الى حَرّ التهام استعاره شده از براى فاعل و مربى شى را رب گويند و اطلاق آن بر غير خدا على اطلاقه جايز و روا نيست كم يا اضافه، همچنان كه در لغت فارسى خدا را اطلاق بر غير نمى‏نمايند ؟ آن كه تركيب يابد با غير مثل خداوندگار و خداوند
دارد غير آن و در كلمه يارب كه در اصل ياربى بوده با ياى متكلم پنج وجه جايز است «يارَبِّ» بكسر باء موحده و اسقاط ياى متكلم.  و «يارَبُّ» با اسقاط ياء و برفع باء موحده.  و «ياربّىْ» باتيان و باسكان ياء متكلم.  و «ياربَّى» بفتح يا متلكم.
و يا «رباه» بالف منقلب از «ياء» متكلم و تبديل كسره ماقبل آن به فتحه و الحاق اء ساكنه جهت سكت وقفاً و وصلاً و «تكأدنى» ثقله به معنى شق على ثقله است چنان‏چه ابن اثير در كتاب نهايه گفته است:  «و فى حديث الدعاء «وَ لاَيتَكَاءَدُك عَفْوٌ عَنْ مُذْنب» اى لاَيَصْعُبْ عَلَيْكَ وَ يَشُقّ وَ مِنه العَقَبة
الكَؤود: أى الشّاقة» يعنى و به درستى كه فرود آمده است به من اى پروردگار من خبرى كه دشوار و شاق است بر من ثقل و گرانى آن. وَ اَلَمَّ بى ما قَدْ بَهظَني حَمْلُهُ اين فقره مرادف فقره اولى و به منزله تفسير و تأكيد است مر او را و
«بظنى» بظاء معجمه مثل «بهضنى» بضاد معجمه چنان‏چه در بعضى نسخ واقع است به معنى  «اثقلتنى»  است يعنى و فرود آمده است به من چيزى كه بتحقق گران و سنگين گردانيده است مرا برداشتن آن.
وَ بِقُدْرَتِكَ اَوْرَدتَهُ عَلىَّ وَ بِسُلْطانِكَ وَجَّهْتَهُ اِلَىَّ يعنى به قدرت خود وارد ساخته آن را بر من و به تسلط و قهر و غلبه  خود متوجه ساخته آن را به جانب من.

فَلا مُصْدِرَ لِما اَوْرَدْتَ             وَ لا صارِف لِما وَجَّهْتَ
 
كلمه «فا» در مصدر «فاء» فصيحه است كه قسمى از «فاء» سببى  و «فاء» فصيحه بنابر آنچه از كلام كشاف مستفاد مى‏شود و اكثر برانند «فايى» را گويند مفصح يعنى مخبر باشد از شرطى محذوف و متعلق باشد به شرطى محذوف مقدّر مفصح كما فى قول الشاعر: «قالوا خراسان اقصى ما يرا و يناتم
القفول فقد جئنا خراسانا»  يعنى هرگاه به قدرت كامله خود وارد ساخته باشى آن امر را بر من و به قهر و غلبه  خود متوجه ساخته باشى آن را به من، پس نيست بازگرداننده مر چيزى را كه تو وارد ساخته، و نيست گرداننده مر چيزى را كه متوجه ساخته. از علامه تفتازانى منقول است: «كه معنى فاء
فصيحته به لغت  فارسيه اينك است و كلمه اينك را در آن لغت به جاى «فاء» فصيحه استعمال نمايند چنان‏چه در اين شعر:

 
«گفتى كه به وصل تو بسپارم                دل اينك من اينك تو و اينك موصل»

وَ لا فاتِحَ لِما اَغْلَقْتَ
  وَ لا مُغْلِقَ لِما فَتَحْتَ

و نيست گشاينده مر چيزى را كه تو بسته و نيست بستنده مر چيزى را كه تو گشوده. وَ لا مُيَسِّرَ لِما عَسَّرْتَ وَ لا ناصِرَ لِمَنْ خَذَلْتَ و نيست آسان‏كننده هر چيزى را كه تو دشوار كرده و نيست يارى‏كننده مر كسى را كه تو مخذول و خوار ساخته.
فَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَافْتَحُ لى ـ يارَبِّ ـ بابَ الْفَرَجِ بِطَولِكَ كلمه «فا» در اين فقره نيز «فاء» فصيحه است و صلوة در اصل لغت به معنى دعا است يعنى طلب رحمت است و در عين نسبت به جناب كبرياى بارى تعالى از معنى طلب و مجرد معنى رحمت از آن اراده نمايند يعنى و هرگاه امر
چنين است و لازمه امور تمام به يد قدرت تو است و چيزى را كه تو وارد ساخته باشى مصدرى نيست، و چيزى را كه تو بسته باشى فاتحى نيست، و چيزى را كه تو دشوار كرده باشى، آسان‏كننده‏اى نيست و كسى را كه تو مخذول ساخته باشى يارى‏كننده‏اى نيست، پس رحمت كن بر محمد و آل
محمد و بگشاى براى من اى پروردگار من درِ راحت و شادى را، به فضل و احسان خود. ابن اثير در كتاب نهايه‏اللغه گفته است كه معنى اللهم صل على محمد اين است كه عظيم گردان او را در دنيا به اعلاء ذكر و اظهار دعوت و ابقاء شريعت و در آخرت به تشفيع در امت و تضعيف اجر و ازدياد
مثوبت. انتهى.
و گفته‏اند كه فايده اين مقال و غايت اين مطلب و سؤال راجع گردد به مصلى و طالب صلوة بر آن  حضرت، به واسطه آن كه حضرت ذوالجلال و بخشنده متعال، اعطا فرموده نبىّ خود را از مراتب قرب و منزلت و معارج رفعت و عزّت چيزى را كه فوق آن متصور نيست و اثر نمى‏نمايد در آن صلوة
مصلي و دعاى داعي.
و ايضاً در نهايه گفته است كه بعضى گفته‏اند كه چون حضرت حق سبحانه و تعالى امر فرموده ما را به صلوات بر پيغمبر و قدرى كه واجب و لايق به حال آن حضرت باشد از ما متمشى نمى‏تواند شد حواله آن به خدا و استدعا از خدا مى‏نمايم كه اللهم صل على  محمد لانك اعلم بما يليق.
وَ اكْسِرْ عَنّى سُلْطانِ الْهَمِّ بِحَوْلِكَ هَمْ اندوه و آن كيفيتى است نفسانى كه عارض كرد و نفس انسان را دايم از جهت امور ناخوش ناملايم يعنى و بشكن از من سلطنت و غلبه اندوه را به حول و قوت خود وَ اَنْلِنى حُسْنَ النَّظَرِ فيما شَكَوْتُ «اناله» در لغت به معنى اعطا است و مراد به «حسن‏النظر»
مى‏تواند بود كه لطف و مرحمت الهى باشد چنان چه ابن اثير در حديث «انّ الله لا ينظر الى صوركم و اموالكم ولكن ينظر الى قلوبكم و اعمالكم » گفته است كه معنى «النظر ههنا الاختيار و الرحمة و العطف» يعنى اعطا كن و برسان به من نظر نيكويى خود را يعنى لطف و مرحمت خود را در آن‏چه
شكوه كردم.
وَ اَذِقْنى حَلاوَةَ الصُّنْعِ فيما سَألِتُ «الصنع» به معنى الاحسان يقال اصطنعت عند فلان صَنِيعه‏اى احسنت الله يعنى بچشان مرا شيرينى احسان در آن‏چه طلب كردم. وَهَبْ لى مءنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ فَرَجاً هَنيئاً يعنى و ببخش مرا از نزد خود رحمت و راحتى كه گوارنده
باشد و بى‏مشقت حاصل شود.
وَ اجْعَلْ لى مِنْ عِنْدِكَ مَخْرَجاً وَحِيّاً يعنى و بگردان از براى من از نزديك خود بيرون آمدن نيز يعنى از اين نازله و بليه وَ لا تَشْغَلنى بِالاِْهْتمامِ عَنْ تَعاهُدِ فُرُوضِكَ وَ اسْتِعْمالِ سُنَّتِكَ اهتمام اندوه خوردن مأخوذ است از «هَمْ» و «هَمْ» چنانچه گذشت كيفيتى است نفسانى كه عارض شود نفس
انسانى را دايم به سبب امور ناخوش غيرملايم. يعنى و مشغول مگردان و بازمدار مرا به سبب اندوهناك شدن و غم خوردن  از محافظت بر وظايف فرايض و رعايت جانب واجبات و تأديه آن‏ها بر وجه لايق و سزاوار و از قيام و  عمل به نوافل و مستحبات و اتيان به سنن و آداب.
شيخ شهيد عليه الرحمه در كتاب ذكرى ذكر كرده كه «قد تترك النافله لغدرو منه الهم و الغم».و از حضرت امام موسى كاظم عليه‏السلام روايت مى‏نمايد كه «آن حضرت ترك نافله مى‏فرمود، هرگاه مهموم مى‏بود»  و از حضرت امام رضا عليه‏السلام روايت نمايد «كه ترك نافله مى‏نمود هرگاه مغموم»
مى‏بود.
و كلام حضرت اميرالمؤمنين عليه‏السلام كه مى‏فرمايد «ان للقلوب اقبالا و ادباراً فاذا اقبلت فاحملوها على النوافل و اذا ادبرت فاقتصروا على الفرايض» نيز ناطق است به آن، چه در ذكرى ذكر نموده و فرق ميان «هم» و «غم» بر اين وجه كرده كه «هم» آن است كه به جهت بيم و خوف از امر ناملايم آينده
روى دهد و غم آن است كه به جهت امور ناخوش گذشته عارض شود و بعضى بدين منوال كرده‏اند  كه «هَمْ» آن است كه در ازاله آن ادمى را قدرتى باشد مثل افلاس و غير آن و «غم» آن است كه در ازاله آن قدرتى نداشته باشد مثل موت دوستان و فرزندان و جماعتى گويند كه «هم» آن است كه سبب
عروض آن معلوم نباشد و «غم» آن است كه سببش معلوم و ظاهر باشد و از بعضى ظاهر مى‏شود كه رديف هم و به يك معنى باشند. فَقَدْ ضِقْتُ لِما نَزَلَ بى يارَبِّ ذَرْعاً. «فاء» از براى تعليل است به معنى «لام» و كلام در «قوة فانى قد
ضقت» و«فاء» تعليل فائى را گويند كه مابعدش سبب ماقبل باشد بعكس «تفريع» مثل «اخرج فانك رجيم و اكرم زيداً افانه فاضل» و اين قسمتى است از «فاء» سببى چنانچه سابق اشاره به آن شد و «ذرعا» تميز در نسبت به فاعل و در معنى فاعل است به معنى «ضاق ذراعى» مثل طاب زيد نفسا
يعنى طاب نفس زيد و «ذرع» در لغت به معنى وسع و طاقت است و ضيق و تنگى، ذرع كنايه است از عدم طاقت يعنى اعطا فرما آن‏چه را طلب كردم به واسطه آن كه به تحقيق تنگدل و بى‏طاقت شده‏ام از آن‏چه نازل شده فرود آمده به من اى پروردگار من.
وَ امْتَلأتُ بِحَمْلِ ماحَدَثَ عَلَىَّ هَمّاً «امتلا» بمعنى پرشدن و بادر به حمل ماحدث على هما سببيت و تعديه حدث به معنى يتضمين معنى غلبه و استيلا است و «هما» منصوب است به نزع خافض و مفعول امتلات است به واسطه حرف «جر» مقدر بتقدير «امتلات من الهم» در كلام حذف و
ايصال شده مثل و اختيار موسى قومه بتقدير من قومه يعنى پير شده‏ام به سبب حمل چيزى كه حادث و مستولى شده است بر من از «هم» و محتمل است كه هماً نيز مثل «ذرعا» تميز در نسبت به فاعل باشد ليكن «ذرعا» تميز است از نفس فعل مذكور و در معنى فاعل است مر فعل مذكور را و
«هماً» تميز است از فعل مذكور و چون صلاحيت فاعليت نسبت به فعل مذكور ندارد از جهت آن كه  هم مالى مى‏باشد نه ممتلى در معنى فاعل است مر ملاقى فعل مذكور را در اشتقاق يعنى فاعل است از «ملأ» و اين كافى است در فاعليت تميز در نسبت چنان‏چه اهل عربيت تحقيق و تفريح نموده‏اند كه
هرگاه تميز در نسبت، نسبت به فعل مذكور صلاحيت فاعلية نداشته باشد كافى است صلاحيت فاعليت آن نسبت به ملاقى فعل مذكور در اشتقاق مثل «امتلا الاناء ماء» و مثل «و فجرنا الارض عيونا كه ماءً» و «عيونا» در معنى فاعل «ملأ» و فاعل «انفجراند» نه فاعل «امتلأ» و فاعل «فجّر» حاصل اين
مقال آن كه كافى است در فاعليت تميز در نسبت كه بعد از تحويل فعل لازم به متعدى يا متعدى به لازم فاعل تواند بود چنان‏چه «ماء» در «امتلأ الاناء ماء» بعد از تحويل «امتلأ» «بملأ» و «عيونا» در «و فجّرنا الارض عيونا» بعد از تحويل بانفجر فاعل توانند بود.
و بعض از ائمه نحو تصريح كرده‏اند به آن كه كافى است در فاعليت تميز فاعليت مجازى مثل «اولئك شر مكانا و اضل سبيلاً» كه «مكاناً» و «سبيلاً» تميز در نسبت و فاعل مجازى‏اند نظر به شر و ضلال و نسبت شر و ضلال به مكان و طريق به اعتبار ثبوت شر و ضلالت است مر متمكن و سالك
بطريق را و بنابراين مى‏تواند بود كه نسبت «امتلأ»، «بهم» و فاعليت «هَمْ» مر او را مجازا باشد به اعتبار ثبوت آن از براى صاحب «هَم» و محتمل است كه «هَمّاً» منصوب باشد بر مفعوليت از مصدر، اعنى
كلمه حمل و اضافه حملى را اضافه مصدر به فاعل باشد، و در اين صورت معنى چنين خواهد بود كه ممتلى و پير شده‏ام به سبب حمل كردن چيزى كه حادث شده بر من هم را و بنابراين احتمال كمله «على» صله «حمل» است چنان‏چه بر احتمالين اولين متعلق به «حدث» است به تضمين معنى غلبه و
استيلا.
وَ اَنْتَ القادِرُ عَلى كشَفِ ما مُنيتُ بِهَ  «واو»، واوِ حاليه است يعنى و حال آن كه تو قادرى بر رفع  و برداشتن آن‏چه مبتلا شده‏ام به آن. وَ دَفْعِ ما وَقَعْتُ فيهِ يعنى و قادرى بر دفع و برطرف ساختن آن‏چه افتاده‏ام در آن. فَافْعَلْ بى ذلِكَ وَ انْ لَمْ اَسْتَوْجِبْهُ مِنْك يا ذَاالْعَرْشِ اَلْعظِيم يعنى پس بكن با من به محض تفضّل اين
كار خود يعنى كشف و ازاله هموم غموم و دفع بلايا و اگرچه نيستم من سزاوار آن از جانب تو اى خدا و صاحب عرش عظيم. شرخ مزجى مختصرى است بر دعاى «يا من تحل» كه از دعاهاى صحيفه سجاديه مى‏باشد. اين شرح بيشتر به لغات پرداخته و در آغاز خواص و منافع آن را بيان مى‏كند.

کتاب ها و تالیفات